![]()
داستان جذاب حقيقتی پنهان

در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی.......
لطفا برای خواندن بقيه اين داستان زيبا به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد
ادامه مطلب
سلام بازم این پارتی کار دست ما داد اخه کسایی برای مصاحبه قبول شدن که پایان جلسه میگفتن بد بود.
جوابهای اونا با جوابای ما خیلی فرق داشت ولی نمیدونم میگم خدا خواسته این جوری بشه.
قسمت ما نبود برام دعا کنید اخه خیلی خسته شدم
کار نیست درس(اگه میخونین برای خودتون بخونین)اگه پارتی دارین بخونین





